
از زمانی که من اینجا،درست اینجا زیر بارش های پیاپی این زندگی ایستاده ام
سالها می گذرد و من هنوز بی چتری، خیس این همه بارش در انتظارایستاده ام
حتی لحظه ای پلک برهم نگذاشته ام و چشم به راه دوخته ام تا آمدنت رااز آن
سوی تاریکیبه چشم ببینم و نوای تکراری این بارش در موسیقی قدم های تو گم شود
من امروز دل تنگتر از همیشه همین جا در خط زندگی ایستاده ام و چرتکه میاندازم
تا بدانم برای آمدن تو چند درس هست که باید بیاموزم؟چند راه هست که باید بروم؟
چه میزان تلخی هست که باید بشنوم؟ چقدر درد هست که باید بکشم؟
چند دریا باید عشق بورزم؟ چند پیاله نیکی کنم؟ چند نماز اقامه کنم؟
تا....لحظه ی آمدن تو نزدیک شود؟
نم اشکی سرازیر میشود...این همه دلتنگی!!!آن همه فاصله...!!!
چه حساب نومید کننده ای،اما نه من به خدایی معتقدم که سخت مهربان است
پس مهربانا می شود چند پیاله از نیکی، چند رود از عشق، چند رکعت از نماز
چند خروار از رنج و تلخی ها کم کنی تا لحظه ی آمدنش نزدیکتر شود؟
پژواک سکوت...ما را در سایت پژواک سکوت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 180